هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند.
ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند.
در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت.
هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمیشد.
هواپیما به میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آبها غرق شد...
ساعتی بعد :
اینجا رادیو ارتش آلمان، من گزارش امروز جنگ را به سمعِ ملتِ آلمان می رسانم.
ساعاتی پیش هواپیماهای ارتش انگلستان
مواضع ما را مورد حمله قرار دادند.
در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای انگلیسی توسط پدافند خودی منهدم شدند.
لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها...
افسر جوانی که گزارشگر این اخبار بود ناگهان سکوت کرد.
مردمی که صدای رادیو را می شنیدند با سکوت گزارشگر کنجکاو شدند. لحظاتی بعد صدای هق هقِ گریهٔ گزارشگر شنیده میشد.
همه می پرسیدند چه اتفاقی افتاده
ناگهان همه گوش به زنگ رادیو شدند تا علت سکوت وگریه گزارشگر را بفهمند.
لحظاتی بعد گزارشگر ادامه داد:
خلبان یکی از این هواپیماها، آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده شهیر فرانسوی و خالق داستان "شازده کوچولو" بود.
ناگهان آلمان ساکت شد.
کسی چیزی نمی گفت.
بُهت در چهره ها مشهود بود.
اگزوپری خلبان دشمن بود..
ولی از هر هموطنی نزدیکتر بود..
چیزی فراتر از یک دوست بود. با شازده کوچولو در قلب ️همه جاگرفته بود. آن روز هیچکس در آلمان خوشحال نبود.
حتی آدولف هیتلر از مرگ اگزوپری متاثر شد.
پایانی غیرمعمول برای یک داستان نویس جهانی
این خاصیت ادبیات است که دوست و دشمن را بر مزار ادیبی جهان وطن جمع میکند تا به یاد او اندکی تعمق کنند.
کسی نمیدانست چه اتفاقی در آخرین لحظات برای او افتاد.
چرا از هواپیما خارج نشد؟ زخمی بود؟ مرده بود؟
داستانهای اگزوپری به ویژه "شازده کوچولو" آنقدر قوی بود که او را در طی حیاتش به نویسنده ای جهانی تبدیل کند.
اما شاید مرگ قهرمانانه ی او اعتبارش را میان اروپاییان بیشتر کرد.
کمتر کسی در تاریخ جنگهای بشری در جایگاهی قرار گرفت که اگزوپری پیدا کرد.
او برای مردمش و ارتش متفقین یک قهرمان و برای مردم آلمان یک دلاور شد.
او در داستانهایش از انسان سخن میگفت.
ماجرای تاثیر اعلام مرگ او بر روی مردم شنیدنی است
اما عجیبترین قسمت این ماجرا، گزارشگر رادیو آلمان بود.
آن افسر جوانی که با گریه و هق هق،مرگِ اگزوپری را اعلام کرد، مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود....
[۱/۲۳، ۲۱:۲۳] jafari_kanada: از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
خلبانی شجاع و اهل ادب
جمله دلها ز مرگ او شد ریش
قصه ها گفت آن ادیب بزرگ
تا که انسان مباد با تشویش
جعفری راه زندگی این است
نوشداروی عشق باش نه نیش
زمین (این نقطهٔ آبی کمرنگ)
" بخش اول "
این بحث در مورد زمین است. قرارگاه اصلی ما؛ همچنین آخرین منزلی که در آن مأوا گزیدهایم. البته وقتی هم نباشیم ما را در خود جای میدهد. زمین حدود ۴٫۵۴ میلیارد سال پیش؛ از آمیزش سحابیهای خورشیدی یا بهتر بگوییم از پیوند ابر و گاز میانستارهای شکل گرفته، این سن و سال بر اساس مدارک پرتونگاری شهابسنگها و مطابقت آنها با سنگهای زمینی و سنگهای ماه به دست آمدهاست. این سیاره که در فاصلهٔ ۱۵۰ میلیون کیلومتری خورشید قرار دارد، خانهٔ هزاران هزار گونه از جانداران، ازجمله انسان است.
جّو زمین و دیگر شرایط فیزیکی و شیمیایی آن؛ با گذر زمان دچار دگرگونیهای شگرفی شده، از جمله اینکه لایهٔ اوزَن به دور این سیاره حلقه زده و با کمک میدان مغناطیسیِ زمین مانع از ورود پرتوهای آسیبرسان خورشید شدهاست. اگر لایه ازون نبود , زمین و هر چه در آن است نابود میشد.
*******
زمین با دیگر جرمهای آسمانی بویژه خورشید و ماه کنش و واکنش دارد و همین الآن با سرعتی ۳۶۶٫۲۶ برابر سرعتی که به دور خودش میگردد، به گرد خورشید هم چرخ میزند. البته زمین در مداری (تقریباً) بیضی شکل به دُور خورشید میچرخد یعنی محور گردش آن نسبت به خط عمود بر صفحهٔ گردش ۲۳٫۴ درجه انحراف دارد و این به اصطلاح انحراف (یا همین حساب و کتاب دقیق)، باعث ایجاد تغییرات فصلی و سبب نامساوی شدن طول روز و شب در زمانهای متفاوت سال در یک نقطه میشود. برای پایدارشدن زاویهٔ انحراف محور زمین، ماه نقش موثری دارد.
*******
زمین ذرهای ناچیز در مقابل عظمت جهان است
برای فهم دقیق موضوع فوق باید «نقطهٔ آبی کمرنگ» را بشناسیم.
نقطهٔ آبی کمرنگ نام نگارهای است که در سال ۱۹۹۰ میلادی توسط فضاپیمای کاوشگر وویجر ۱ از فاصلهٔ ۶ میلیارد کیلومتری از کرهٔ زمین گرفته شدهاست. وویجر ۱ با وزن ۷۲۲ کیلوگرم، ۵ سپتامبر ۱۹۷۷ به منظور بررسی بیرون منظومه شمسی و در نهایت فضای میانستارهای به فضا پرتاب شده و بیش از ۱۸٫۶۷ میلیارد کیلومتر از خورشید فاصله دارد. این فاصله آنقدر دور است که بیش از ۲۰ ساعت طول میکشد تا سیگنالی به آن فرستادهشود و برگردد.
فضاپیمای وویجر ۱ در حال ترک منظومه شمسی بود، که توسط ناسا دستور گرفت توسط دوربین خود یک عکس (یک نگاره) از کره زمین از پهنه دور و وسیع فضا تهیه کند. این کار درواقع به درخواست کارل سیگن اخترشناس شهیر صورت پذیرفت.
در نگاره مزبور، کرهٔ زمین به شکل یک نقطهٔ آبی کوچک کمرنگ (در اندازه ۰/۱۲ پیکسل) در برابر عظمت فضا دیده میشد.
زمین (این نقطهٔ آبی کمرنگ)
" بخش دوم "
متن زیر مضمون سخنان کارل سیگن در مورد زمین است :
" دوباره به این نقطه آبیِ کم رنگ نگاه کنید
تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که میشناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته ٬ زندگی شان را در اینجا سپری کردهاند. برآیند تمام خوشیها و رنجهای ما در همین نقطه جمع شدهاست. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بودهاند٬ هر شکارچی و کاوشگری٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان پُر امید٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی آموزگاران اخلاق٬ تمامی سیاستمداران٬ تمامی «ابرستارهها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ همه قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیستهاند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. در زمین. زمین منزلگاه کوچکی در پهنه عظیم گیتی است. ذرهای ناچیز در مقابل عظمت جهان. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرالها بر زمین جاری شده...٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بودهاند. به بی رحمیهای بی پایانی که ساکنان گوشهای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر متحمل شدهاند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکدیگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود برتربینی ما، خود مهمبینی بی پایان ما٬ این توهم که ما در جهان حق ویژه و جایگاه خاصی داریم٬ با این نقطه کمرنگ نور به چالش کشیده میشود. سیاره ما ذرّهای گمشده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بیپایان٬ هیچ نشانهای از اینکه غیر از خود ما کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمیشود. زمین تنها جای شناخته شدهاست که قابلیت زیست دارد. هیچ جای دیگری نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. زمین تنها جایی است که میتوانیم روی پایمان بایستیم. گفته شده که ستارهشناسی تجربهای است شخصیت ساز که فرد را فروتن میسازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسؤولیت ما در جهت برخورد مهربانانهتر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظکردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانهای که تاکنون شناختهایم. "
سیام دیماه سالروز درگذشت مهندس #مهدی_بازرگان، نماینده رهبر نهضت ملی ایران در خلع ید از شرکت نفت انگلیس، دبیرکل فقید نهضت آزادی ایران، اولین نخست وزیر پس از انقلاب، نماینده خبرگان قانون اساسی و نماینده دوره اول مجلس شورای ملی[بعدها اسلامی] ایران را گرامی می داریم.
@bazargan1
متن ذیل وصیت نامه آن فقید سعید را باز نشر می نمایم.
بسم الله الرحمن الرحیم // کل مَنْ عَلَیْها فَانٍ. وَیَبْقی وَجْهُ رَبِکَ ذُوالْجَلالِ وَ الاِکْرامِ
وصیتنامه بنده گنهکار بیمقدار، محتاج عفو و رحمت پروردگار و درخواست کننده دعای بندگان مؤمن و مهربان، مهدی بازرگان، به همسر عزیز خود، فرزندان دلبند با همسران گرامی آنها، نوادگان نازنین و به همه خویشاوندان با مهر و صفا، به دوستان ارجمند و به آشنایان و اهل لطف.
با اقرار به وحدانیت و ربوبیت خالق و با درود بر همه پیامبران علیالخصوص خاتم آنها محمد مصطفی صلیالله علیه و آله و سلم و بر اهل بیت طهارت و امامت.
(1) اولین و مهمترین آرزو و توصیهام به خانواده و خویشان و دوستان این است که رفتن من برایشان عبرت بوده، به زندگی همیشگی خیلی بزرگتریکه در پیش دارند بیشتر از دوروزه دنیای گذران بیندیشند و تدارک ببینند.
زندگی بیمرگ و انتها که خبرش را فرستادگان خدا داده، ما را برحذر از آتش و عذاب و امیدوار به رستگاری و رضوانش کردهاند، به فرض که کسی یقین به وقوع آن نداشته باشد، دلیل قطعی هم به دروغ بودن و عدم آن ندارد. حال که بنا به خبرها و هشدارهای شخصی چون محمد مصطفی(ص) و کتابی چون قرآن، شدت و مدت عذاب چنان وحشتناک و غیرقابل تحمل است که احتمال وقوعش را هر قدر کم و کوچک بگیریم، مصلحت و منفعت ما ایجاب مینماید که با توجه به عظمت واقعه و بینهایت بودن مصیبت، آن را به حساب بیاوریم و راه احتیاط هم که شده باشد در پیش گیریم.
وصیت من این است که نه آخرت و قیامت را نفی و فراموش کنید و نه روزی رسان و آفریننده خودتان را که برای جهان غیر او صاحب و گردانندهای قابل تصور نبوده، اگر خودمان و جهان، دروغ و خیال نباشیم، او هم دروغ و خیال نمیتواند باشد.
اینک که دنیا و زندگی در مجموعه و متوسط، ناخشنودی و ناراحتی و زیانکاری است و جریان تاریخ بشریت در جهت افزایش گرفتاریها و سختیها یا توسعه ظلم و فشارهاست، باید سعی کنیم در عوض، آخرتمان در اثر تحمل و تلاش و با صبر و مرحمت، آباد و خشنود کننده باشد.
(2) دومین توصیه (خصوصی ام) به همسر و فرزندان و کسان، مهربانی و گذشت و خدمتگزاری در حق یکدیگر است. مخصوصاً نسبت به مادرها و پدرها، پس از آن برادر خواهرها، زن و شوهرها و بالاخره دیگر خویشاوندان و صله رحم.
(3) توصیه سوم قبول عذر تقصیرها و قصورهایم در حق خانواده و کسان و دوستان و هموطنان. از همگی حلالیّت میطلبم و تقاضای بخشش و دعای خیر دارم، و رساندن این تقاضا به کسانی که در مجلس فاتحه حضور نداشته، آن را نشنیده باشند یا آگاه نشده باشند. هر بدی و نقصان و زیان که به کسی و به کسانی رسانده باشم و به هر گونه و اندازه و ارتباط که باشد، چه فردی و شخصی و چه اجتماعی و عمومی و سیاسی، تقاضایم این است که حلالم نمایید.
(4) کفن و دفن و ترحیم
... وَ ما تَدْری نَفْسٌ ماذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْری نَفْسٌ بِاَی اَرْضٍ تَمُوتُ...
برای محل دفن قبری را زیر سر نگذاردهام که زحمت بازماندگان کمتر باشد. و محل خاصی را هم در نظر ندارم ولی اگر امکان داشته و خالی از دردسر و اشکال باشد بدم نمیآید در مقبره بیات در جوار مرقد حضرت معصومه سلام الله علیها و در کنار پدر و مادر و عدهای از برادر خواهرها و عمو و عموزادگان باشد که احتمال سر خاک آمدن و از خدا طلب مغفرت خواستن برای همه به خاک سپردگان بیشتر باشد.
برای کفن خلعتی سابقاً از سفر حج آورده و در چمدان عنابیرنگ گذارده بودم که پس از نقل مکان به نارون نمیدانم چه شده است.
برای مجالس ترحیم و تذکر اگر چه بیشتر جنبه تشریفاتی و تکلف پیدا کرده و جزو آداب و حسابهای سیاسی و گروهی شده، دردی از دنیا و آخرت مردگان و زندگان دوا نمیکند ولی با احتمال اینکه برای افرادی، مختصر عبرت از مرگ و خشیت از خدا و آخرت حاصل شود و حلالیت و آمرزشی نصیب میت گردد ایراد به برگزاری آن از محل ثلث خودم ندارم خصوصاً اگر همراه با اطعام مساکین و غذای دسته جمعی بدون تعیّن و تشریفات برای بازماندگان و دوستان نزدیک باشد. بیشتر از توصیف و تمجید شخص از دنیا رفته به تذکر قیامت و توجه به آخرت پرداخته شود، توصیههای (1) و (2) و (3) نیز بد نیست که در مجلس ترحیم خوانده شود.
مهدی بازرگان
.
گذر کردم به باغِ عشق و عرفان
نگه کردم به گل های فراوان
همه خوش آب و رنگ و با طراوت
به زیبائی چه گویم ؟ بی نهایت
" شقایق " چون به گلبُن جلوه گر شد
نماد عاشقی بر من عیان شد
به گل های دگر بی میل گشتم
همه چشم و به سویش خیره گشتم
طلوع فجر اندر صبح صادق
خیالم میرود نزد شقایق
خوشا شبنم که بر گلبرگِ دلدار
نشیند صبحدم از بهر دیدار
خوشا بلبل که در اطراف این گل
هم آوا می شود با راز سنبل
کلام جعفری همچون شراب است
چو سنبل دائِماًدر پیچ و تاب است
نگاه کن که غم درون دیدهام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب میشود
شرارهای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود
* *
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشاندهای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره میکشانی ام
فراتر از ستاره مینشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگانِ تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفههای آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیدهام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوُی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسهات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستارهها جدا مکن
* *
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صُراحیِ سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهوارههای شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود.
" فروغ فرخزاد "
هان ای بهشت خاطره ها ! زادگاه من
گلپایگان ! عروس چمن در نگاه من
ای شهر دانش و خِرد و مهد عاشقان
ای سرزمین عاطفه و عشق جاودان
گل های باغ تو همه زیبا و عاشقند
گلواژه های راز درون شقایقند
صد سال پیش نغمه ی دانش در این دیار
آوازه ی زمان شد و الگوی روزگار
دانشسرا که مرکز علم است و سروَری
با اهتمام و درایت " دکتر معظمی "
شد مرکز شکفتنِ گل های سرفراز
آلاله های عاشق و شیدای پیشتاز
نسلِ قلم به گلشنِ دانش طلوع کرد
جهل و خرافه ی شب ظلمت غروب کرد
" هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق "
سرشارِ گل شود چمنِِ بوستان عشق
جاوید باد شهره ی استان.اصفهان
شهر چکاوکان و چمنزار بلبلان
ای آرزوی زنده دلان سرفراز زی
عشق وطن چراغِ شبستان جعفری
معلمی به توان عشقhttps://www.telewebion.com/episode/2394726
برف نو
برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
راه شومیست میزند مطرب
تلخواریاست میچکد در جام
اشکواریست میکشد لبخند
ننگواریست میتراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هم رنگ میزند رسّام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب میکند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!
مردم چه می گویند؟!
■میخواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
□می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟…مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
●به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: …فقط ریاضی! گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
○با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
■می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟…گفتند:مردم چه می گویند؟!
□می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
●اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!…گفتم: چرا؟… گفت:مردم چه می گویند؟!
○می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می گویند؟!…
■بچه خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
□بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند… می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟…گفت: مردم چه می گویند؟!…
●مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!…
○از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!… خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
■حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!… مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند....
واقعا مردم چه می گویند !!!
شلاق جهالت، تلخ اما واقعی
وقتی غربیها در قرون هیجده و نوزده با سرعت سرسامآوری در حال درنوردیدن افقهای جدید فکری، اجتماعی، سیاسی و علمی بودند ایران در جهل مرکب خود پا سفت کرده و چنان به تعطیلات و خواب زمستانی رفته بود که هیچ دلسوختهای دلش نمیخواست بیدارش کند.
ایران با شاه بنگی و هپروتی نظام صفوی (سلطان حسین) وارد قرن هیجده شد و با تلی از چشمان از حدقه درآمده مردم کرمان توسط خواجه عقدهای قاجار این قرن پرآشوب را به اتمام رساند.
قرنی که همزمان در آن سوی دنیا شوریدههایی مانند ولتر و دیدرو و روسو در حال پروردن نهال بزرگترین انقلاب تاریخ بودند و در کونیگسبرگ آلمانی مردی با قد ۱۶۰سانتی درحال نوشتن سختترین و عمیقترین کتب فلسفی بود.
ایران به قرن نوزده با فتحعلی شاه و اروپا با ناپلئون سردار سوار بر اسب خوش آمد گفت.
اروپای قرن نوزده بود اروپای هگل و مارکس، انقلابهای همهگیر، کمون پاریس و جاهطلبیهای ناپلئون و بیسمارک بود و قرن نوزده ایران قرن کشتن؛ قائم مقام فراهانی، امیر کبیر، میرزا سپهسالار، آقاخان کرمانی...
میرزا یوسفخان مستشارالدوله که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، میخواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقه ناصری کند ماهها در سیاهچال قجری، کتک خورد و شکنجهگر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند.
آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشه زندان، درنهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
محمدعلی شاه، روزنامهنگارانی همچون صوراسرافیل و ملکالمتکلمین را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجهگران خوشحال شدند، چون دیگر توان و نیرویی برای ادامه شکنجه نداشتند.
قرن نوزده اروپا قرن استعمار و دزدی ثروت ملل دیگر بود و ایران قرن نوزده، ایران مظفرالدین شاهی بود که میگفت در زندگی جز جماع، شکار و خوردن همهچیز بیهوده است.
حال انتظار داریم امروز اقتصادمان را با فرانسه، رفاه اجتماعی مان را با انگلیس، صنعت مان را با آمریکا، فرهنگمان را با سوییس، علوم انسانیمان را با آلمان و سیاستمدارنمان را با سیاستمداران اسکاندیناوی بسنجیم.
واقعیتی که باید بپذیریم این است؛
واقعیت این است که فاصله صنعت ما با آنها همان فاصله موتور گازی با پورشه و فاصله توسعه انسانی ما همان میزان تفاوت پاکی هوای تهران و مونیخ است.
خشکسالی میشود آنها به این نتیجه میرسند که آب و هوا تغییر کرده و برای آن باید راه و چاره ای بیابند و شبهه اندیشمندان ما به این نتیجه میرسند که موی زنان بیرون بوده و خدا از آنان انتقام گرفته است!
جامعه ی کافران وقتی یک بیماری همهگیر شود، علت بیماری را کشف کرده و برای درمان آن واکسن و آنتیویروس و دارو اختراع میکنند اما علمای جامعه ما تصور میکنند بلای آسمانی نازل شده است و چاره درد را در ادعیهها و صفیحهها جستجو میکنند.
آنها نان آگاهیشان را می خورند و ما،
شلاق جهالتمان را
آری ای هموطن،
جهل نرمترین بالشی است که انسان میتواند به راحتی سر خود را بر روی آن بگذارد...
ما خستهتر و پریشانتر از آنیم که فکر کنیم، و این است که به خرافات پناه میبریم ...!
مغز ما هنوز همان مغز شاه سلطان حسین و مظفرالدین شاه، عمل و کردار و نگاه ما همان نگاه شبان و رعیتی هزار ساله است با این تفاوت که به واسطه واردات کالاهای مصرفی غرب صاحب موبایل، وایفای و خودرو و کت شلوار شدهایم.
و اما این اما، امای بزرگی است که میتوان به آن تکیه کرد و امیدوار آیندهای بود که زمینه آن در حال شکل گرفتن است.
زمینهای برای عبور از خرافات و جهل.
هستند نوجوانان و جوانان پرسشگر و مردان و زنان شایستهای که برحسب مطالعه و خصوصا مطالعه تاریخ، بهرشد و کسب بینشی عمیقتر از عموم رسیدهاند.
باید امیدوار بود این جمعیت فزونی یابد.
باید این پرسش را از همه پرسید: باید پرسید هموطن چقدر مطالعه میکنی و چقدر از این مطالعه تو سهم مطالعه تاریخی است؟
لطفا با حوصله و دقت این آگهی را (که چند وقت است در بنگاه های املاک منطقه یک تهران به معرض دید مشتریان قرارداده شده است ) مطالعه فرموده و پاسخ سوالات را پیدا کنید !!
به کجا رسیده ایم
به این آگهی توجه کنید
در شاهنامه فردوسی روایت عجیبی وجود دارد
وقتی زال میخواست از سیمرغ خداحافظی کند ، سیمرغ سه پَر از پَرهای خود را به زال میدهد و میگوید : هر وقت در تنگنا قرار گرفتی پرها را به آتش بکش تا من به یاریات بشتابم.
سالها میگذرد…
رودابه، همسرِ زال، رستم را آبستن میشود و ناتوان از وضعحمل در بستر مرگ می افتد.
زال هراسان اولین پر سیمرغ را به آتش می کشد. سیمرغ به یاری همسر و فرزندش میآید و از مرگ میرهاندشان.
زال در اواخر عمر و قبل از مرگش دو پر دیگر را به رستم می دهد تا در تنگنا آنها را به آتش بکشد…
سالها می گذرد و رستم در جنگ با پهلوانی به نام اسفندیار دچار زخمهای فراوان میشود و مستاصل از شکست او…
رستم پر دوم را به آتش می کشد.
سیمرغ آشکار می گردد.
رستم را درمان می کند و راز شکست اسفندیار را برملا مینماید.
رستم پیروز می شود…
اما راز سر به مُهری که فردوسی قرنهاست آن را پنهان کرده، اینجاست.
فردوسی تکلیف پر سوم را مشخص نکرده .!!
در هیچ جای شاهنامه نشان و خبری از پر سوم نیست.
سرنوشت پر سوم در پرده معماست.
حتی هنگامی که رستم در هفتخوان، در نبرد دیو سیاه و سپید گرفتار می گردد،
و یا در رزم اول از سهراب شکست می خورد، پر سوم را به آتش نمیکشد.
یا هنگامی که در چاه شغاد نابرادر به تیرهای زهرگون گرفتار میآید، کشته میشود، ولی پر سوم را به آتش نمیکشد. !
چه چیز با ارزش تر از جانش که مرگ را میپذیرد، ولی پر سوم را نگاه می دارد؟
چرا؟
رستم پر سوم را به چه کسی سپردهاست؟
پر سوم باید به دست چه کسی برسد؟
و در چه زمانی به آتش کشیدهشود؟
ادبیات اساطیری ایران شعلهگاهِ کنایهها و نشانههای ژرف و رازآلود است.
اشاراتی که خاستگاهش، همان تجسمِ آمال و آرزوهای ساکنان فلات ایران میباشد.
فردوسی با هوشِ تاریخی و جامعهشناسش، پیشبینی روزهای تیرگون میهنش را نمودهبود.
او نیک میدانست گردش گردون بر ایرانیان روزهای همدیسِ حاکمیتِ ضحاک را بازمیآورد؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ، ارجمند
نهان راستی، آشکارا ، گزند
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
فردوسی در تعبیری عاشقانه و رازآلود، صبح امیدِ رهاییبخش از تیرهبختی ایرانیان در هر دورهای از این تاریخ را، درصدفی مکتوم قرار داده است.
باور این که هنوز راهی بر سعادتمندی ایرانیان وجود دارد.
تاریخ گواه این مدعاست.
ایران خانهی سیمرغ است و ما نوادگان رستم و زالیم…
سومین پر سیمرغ را به آتش خواهیمکشید، تا سیمرغ خِرد و شادی و سعادتمندی، از پس این ظلام وحشت و تیرهروزی بر فلات ایران لبخند بزند.
ما وارثان پر سوم سیمرغیم
هوشنگ ابتهاج
دکتر محسن هشترودی، مشعل فروزان علم , هنر و فلسفه
" بخش اول "
این بحث اشاره کوتاهی است به اندیشمند و ریاضیدان ایرانی زندهیاد دکتر محسن هشترودی، که سیمای نجیب و دوست داشتنی و رفتار فروتنانهاش زبانزد بود. خردمندی که درست حرف میزد و حرفِ درست میزد.
...
دکتر محسن هشترودی ۲۲ دیماهِ ۱۲۸۶ در هشترود به دنیا آمد و ۱۳ شهریور ۱۳۵۵ در تهران به میهمانی خاک رفت. به شعر و موسیقی و فلسفه علاقه داشت و به عنوان یک ریاضیدان و منتقد پیشرو دارای اهمیتی نمادین و شخصیتی اثرگذار در جامعه علمی معاصر ایران بود. وی سالهای نخست دبیرستان را در تبریز گذراند. ۱۴ ساله بود که به تهران رفت، دیپلم گرفت و رشته پزشکی را آغاز نمود اما این رشته او را خرسند نمیکرد.
به پاریس رفت تا مهندسی مکانیک بخواند. از آن رشته هم خوشش نیامد و به تهران بازگشت و ریاضیات خواند و تازه ذوق استعدادش را یافت. ۲۸ ساله بود که به دانشگاه سوربن پاریس رفت و دو سال پس از آن دکترایش را در رشته ریاضیات با پایاننامهای در شاخه هندسه دیفرانسیل گرفت. استاد راهنمای ایشان " الی کارتان " بود. سپس به ایران بازگشت و استاد دانشگاه شد.
**
جاافتادن ریاضیات جدید در ایران مدیون امثال اوست. همیشه میگفت هرچقدر هم در ریاضی تبحر داشته باشید از هندسه اقلیدسی غافل نشوید. وی با اشاره به اینکه بنیان اساسی در ریاضیات جدید نظریه مجموعهها و به کار بستن آن در مباحث دیگر علوم است، معتقد بود ریاضیات جدید آنگونه که اکنون مورد بررسی قرار میگیرد از طرف پیشینیان بررسی نمیشد.
دکتر هشترودی از پیشروان تفکر انتقادی در ایران بود و تأکید زیادی بر اهمیت علوم پایه داشت و بر این باور بود که «علم» و «هنر» و «فلسفه» هیچیک بدون نوآوری و اصالت ارزشی ندارند.
**
دکتر هشترودی زندگی سادهای داشت. پس از ساعات تحقیق و تدریس با دوستانش شطرنج بازی میکرد، به موسیقی گوش فرا میداد و داستان میخواند و از بازخوانی غزلهای حافظ آرامش مییافت. در همه ی عمر وارسته زیست، هیچ چیز مادی خاطرش را مشغول نمیداشت، به هنگام ازدواج، با اینکه استاد دانشگاه بود و در بانک نیز کار میکرد حتی پولی برای خرج معمول عروسی نداشت.
در شبانه روز سه یا چهار ساعت میخوابید و بقیه را صرف مطالعه میکرد. وقتی مسئلهای به ذهن او راه مییافت همه کارها را کنار میگذاشت و از خواب و خوراک خود میزد تا به نتیجه دلخواه دست یابد.
.
( ادامه مطلب در بخش دوم. )دکتر محسن هشترودی، مشعل فروزان علم , هنر و فلسفه
" بخش دوم "
هرجا نشانی از ستم مییافت، برمیآشفت وبی درنگ واکنش نشان میداد. یکبار در کلاس درس، درگرماگرم تدریس، نگاهش به کفش دانشجویی افتاد که کف نداشت. نتوانست به درس دادن ادامه دهد و کلاس را ترک کرد. بعد آن دانشجو را خواست و چون از تهیدستی او خبردار شد از حقوق خود برایش مستمری درنظرگرفت. اصولاً به جوانان و دانشجویان عنایت خاصی داشت و فردای میهن را درچهره آنان میدید. میگفت اگر سنّت جاری اجازه میداد آرزو میکردم جسد من در دانشگاه دفن شود تا باز خاکنشین قدم جوانان باشم.
از لحاظ مادی، چیزی باقی نگذاشت. جز مقداری بدهی خانه، که زن و فرزندان او بعدها کار کردند و پرداختند. اما از لحاظ فرهنگی، شاگردان بسیار به جای گذاشت که عمیقاً از او تأثیر پذیرفتند و راه او را درپیش گرفتند.
دکتر هشترودی دوست داشت درایران پژوهشگاه بزرگی برپاشود و امکانات پژوهشی درآن جمع آید. جوانان علاقهمند و مستعد در شهرها و روستاها بی هیچ تبعیضی شناسایی شوند و این امکانات را در اختیار آنان بگذارند تا استعدادها به موقع شکوفا شود و پژمرده نگردد. آرزویش این بود که ایران جایگاه شایسته دیرین خود را در دنیای علم به دست آورد.
******
استاد پرویز شهریاری دربارهٔ پروفسور محسن هشترودی گفتهاست: «نخستین بار که استاد را شناختم در دانشگاه تهران بود که به عنوان دانشجو در کلاس درس او حاضر شده بودم. وقتی که از کلاس بیرون آمدم، به واقع دگرگون شده بودم. پس به این ترتیب هم میشود درس داد، پس میتوان معلم ریاضی بود ولی روح و ذهن دانشجو را چنان افسون کرد که او در برابر شرف انسانی و دانش عام و همه جانبهٔ استاد، از طرفی، خود را کوچک احساس کند و از طرفی دیگر، پُر از شوق و امید شود. درس استاد درس انسانیت و درست اندیشیدن بود و آدمی را در دنیایی از شوق و شگفتی فرو میبرد… به راحتی و بیپروا حرف میزد و بدون اینکه برای هر مجلسی شأن جداگانهای قایل باشد، آنچه در دل داشت بیرون میریخت و هرگز فراموش نمیکنم لحظاتی را که در پایان نخستین کنفرانس معلمان ریاضی که در دانشگاه پَهلوی شیراز تشکیل شده بود، نیم ساعتی صحبت یا دقیقتر بگویم درددل میکرد و تقریباً همه همراه او میگریستند.»
ایشان با اشاره به اینکه در عرصه علوم ریاضی دکتر هشترودی را همردیف عالمانی همچون خوارزمی، کمالالدین فارسی، غیاثالدین جمشید کاشانی، عبدالملک شیرازی و محمد باقر یزدی نام برده ، گفتهاست:
استاد در تمام عمر خود میاندیشید. او انسان بودن را بر دانشمند بودن مقدم میداشت
( ادامه مطلب در بخش سوم )عکس بالا : پروفسور " الی کارتان " استاد راهنمای دکتر هشترودی.
******
دکتر محسن هشترودی , مشعل فروزان علم , هنر و فلسفه
" بخش سوم "
به نوشته منوچهر آتشی، نقشی که هشترودی در ادبیات معاصر ایران داشت، همان نقشی است که برتراند راسل در ادبیات انگلیسی داشت البته با معیاری کوچکتر. وی دراین باره گفتهاست: « دکتر محسن هشترودی دارای درجه دکترای ریاضیات از نخستین دانشجویان ایرانی بود که همزمان با اجتهاد در رشتههای فیزیک و ریاضی، دارای شناخت عمیق از هنر و ادبیات و نقاشی نو بود و وقتی وارد محافل روشنفکری ایران شد به عنوان قطبی برای رفع و رجوع دشواریهای مسایل و مباحث فکری شناخته شد. تلاش هشترودی بیشتر وقف این بود که رابطه زنده و آشکار بین هنر و دانش تازه را کشف نموده و به آگاهی پژوهندگان برساند.»
******
استاد غلامرضا عسجدی ، دوست صمیمی دکتر هشترودی گفته اند :
دکتر هشترودی دشمن ریا و ریاکاری بود، اگر میدید مثلاً کسی باطنأ مذهبی نیست ولی سنگ مذهب به سینه میزند یا وطنپرست نیست و ادعای وطنپرستی میکند برمیآشفت، پروفسور هشترودی انسانی بسیار متواضع بود ولی در مقابل اصحاب قدرت سخت و مقاوم.
استاد عسجدی ادامه میدهند :
چند سال پیش نسبت به خانم یکی از دوستان فرهنگی که آموزگار بود و در محیط کارش ظلم و اجحافی شده بود. من با شوهر آن خانم منزل دکتر هشترودی رفتیم و موضوع را گفتیم استاد مریض بود و در همان حال بیماری بلند شد که برود و شکایت آن آموزگار را به سمع مقام مسؤول برساند. من گفتم قبلاً تلفن شود بهتر است شاید آن مسؤول سر کار خود نباشد یا وقت ندهد و برای استاد خوب نیست. دکتر هشترودی جواب داد من میروم فرض کنید به من توهین بشود یا حد اکثر به من مشتی بزنند و من بیفتم بمیرم، من که روزی باید بمیرم چه بهتر که در راه استیفای حق یک نفر مظلوم بمیرم. من از این حرف اشک در چشمم حلقه زد و چیزی نگفتم. استاد رفت اتفاقاً تمام درها به روی او باز بود و از آن آموزگار رفع ظلم شد.
**
تسلطی که دکتر هشترودی در درس نشان میداد حرف نداشت. افسوس که در سالهای آخر عمر سوگ مرگ دختر بزرگش وی را به اندوهی جانکاه کشید و سرانجام چراغی که حق بود هنوز سالها پرتو افشانی کند و محیط نیازمند ما را روشن سازد به خاموشی گرایید. گاه میگفت: «ما در جهانی آشفته و پریشان زندگی میکنیم. جهانی که در آن قشر بر مغز، بیم بر امید، کین بر مهر و تکنولوژی بر انسان فرمان میرانََد. جهان ما جهانی است افسار گسیخته که لگامش به دست هیچکس نیست. آدمی در این جهان چگونه میتواند اندیشهناک نباشد؟»
( ادامه مطلب در بخش چهارم )دکتر محسن هشترودی , مشعل فروزان علم , هنر و فلسفه.
" بخش چهارم "
استاد , انسانی دانشمند یا بهتر بگوییم دانشمندی انسان بود.
با زبانهای عربی، انگلیسی، روسی، آلمانی و لاتین آشنا بود و در زبانهای ترکی اسلامبولی و فرانسه تا حد سرودن شعر تسلط داشت.
**
در دورهای که رئیس دانشکده علوم دانشگاه تهران بود (حدود سالهای ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۹) دانشجویان به مناسبتی اعتصاب کرده بودند و نیروهای انتظامی به دانشگاه وارد شده بودند؛ دانشجویان که دکتر هشترودی را مدافع خود میدانستند، به دانشکده علوم پناه بردند. پروفسور هشترودی دستور داد درهای دانشکده را ببندند و خود در جلو ورودی اصلی ایستاد و مانع ورود نیروهای انتظامی به درون دانشکده شد.
**
تسلطی که دکتر هشترودی در درس نشان میداد حرف نداشت. افسوس که در سالهای آخر عمر سوگ مرگ دختر بزرگش وی را به اندوهی جانکاه کشید و نیروی او را کاهش داد و سرانجام چراغی که حق بود هنوز سالها پرتو افشانی کند و محیط نیازمند ما را روشن سازد به خاموشی گرایید. گاه میگفت: «ما در جهانی آشفته و پریشان زندگی میکنیم. جهانی که در آن قشر بر مغز، بیم بر امید، کین بر مهر و تکنولوژی بر انسان فرمان میرانََد. جهان ما جهانی است افسار گسیخته که لگامش به دست هیچکس نیست. آدمی در این جهان چگونه میتواند اندیشهناک نباشد؟»
******
دکتر هشترودی دایرةالمعارف علوم و فنون روزگار خود بود، علاوه بر ریاضیات که به آن عشق میورزید، به فیزیک، ستارهشناسی، ادبیات بویژه شعر، علاقه داشت. با صادق هدایت، دوستی زیادی داشت و بوف کور او را تحسین میکرد. با صادق چوبک، نیمایوشیج، دکتر پرویزخانلری و فروغ فرخزاد دوستی و آشنایی نزدیک داشت. در مجله ریاضی یکان مقاله مینوشت و خودش مجله «فضا» را منتشر میکرد و علاوه بر ترویج علوم فضایی جدید، آخرین دادههای روز را در اختیار علاقمندان میگذاشت.
وی مدتی با همکاری منوچهر آتشی و احمد شاملو، ریاست هیئت تحریریه «کتاب هفته» را هم به عهده داشت. به باور او میان ریاضیات و ادبیات بویژه شعر، ارتباط نزدیکی وجود دارد و از خیام در این باره سخن میگفت. به نقد اهمیت میداد و درباره فروغ میگفت شعر او، حاصل دو بحران اساسی زندگی اوست. یکی آن روز که احساس اسارت کردهاست. احساس کرده که زن در اسارت است. از روزی که این بحران در زندگی فروغ پیدا شد، شعر صادقانه را آفرید.
( ادامه مطلب در بخش پنجم )دکتر محسن هشترودی , مشعل فروزان علم , هنر و فلسفه.
" بخش پنجم "
شبی در یک میهمانی، فروغ فرخزاد به اشتباه روی لباس دکتر هشترودی مینشیند. پس از اینکه متوجه میشود، برای پوزشخواهی میگوید: «استاد، غبار شدم و بر لباستان نشستم». ایشان میگوید: ای کاش اشک بودی و بر چشمم مینشستی. فروغ جواب میدهد: «ای کاش لبخند بودم و بر لبانتان مینشستم.»
شماری از تألیفات دکتر هشترودی :
جهان اندیشه، دانش و هنر
نظریه اعداد
سایهها (مجموعه شعر)
سیر اندیشه بشر
از مکانیک کلاسیک تا مکانیک کوانتیک
واقعیت فیزیکی جهان از نظر نسبیت انیشتین
خیام یا شاعر ریاضیدان
****
چند جمله زیبا از دکتر هشترودی
«زندگی آدمی پایان میپذیرد اما هنر او جاودانه باقی میمانَد. گوئی اصل بقاء انرژی در این مورد نیز صادق است».
...
«دکارت میگوید: میاندیشم پس هستم. من میگویم: هستم پس میاندیشم».
...
«فیلسوفان، ریاضیدانان عالم ذهناند و ریاضیدانان، فیلسوفان عالم عین. فیلسوف هستی را تفسیر میکند و ریاضیدان آن را تغییر میدهد یا امکان تصرف در آن را در اختیار ما مینهد».
******
شعری از دکتر محسن هشترودی :
نسیم سرد شب با نغمه ی خویش
فرو خوانََد به گوشم داستانها
نوایی دوردست از سِیر انجم
به گوش آید ز اوج آسمانها
ندانم از چه رو در طارم سبز
به خاموشی چنین هنگامه برپاست
چه افسونی است امشب اختران را
که هر یک را جدا افغان و غوغاست
به اوج آسمان مه در تجلی است
اسیر دست وسواس است و تردید
مگر باری دگر در بزم افلاک
حدیث عشق بهرام است و ناهید
سرود مهر جاویدان سُراید
مَه اندر خلوت شبهای خاموش
تجلیهای عشق خانمانسوز
مگر از خاطرم گردد فراموش
مرا تقدیر تا در گیتی آورد
حدیث عشق اندر سینهام بود
به مشتاقان تو را از جان ستودن
به گیتی شیوه ی دیرینهام بود
از آن آتش که خرمنهای من سوخت
تو را روشن شود کاشانه دل
هر آن رازی که شب مَه با تو گوید حدیثی باشد از افسانه دل
دلافسردهام را داستانهاست
که سنگین گوش تو شایان ندارد
حدیث عمر من پایان گرفتهاست
دریغا این سخن پایان ندارد
یادش گرامی و راهش جاودانه باد.